![]() |
![]() |
|
|
1- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتني به فيزيک است . تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند . بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند ) 2- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند ( مردگاني متحرک در جهان . خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند . بي شخصيت اند و بي اعتبار . هرگز به چشم نمي آيند . مرده و زنده اشان يکي است ) 3- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند ( آدمهاي معتبر و با شخصيت . کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند . کساني که همواره به خاطر ما مي مانند . دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم ) 4- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم هستند ( شگفت انگيز ترين آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم . اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم . باز مي شناسيم . مي فهميم که آنان چه بودند . چه مي گفتند و چه مي خواستند . ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان . اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم . قفل بر زبانمان مي زنند . اختيار از ما سلب ميشود . سکوت مي کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم . و درست در زماني که مي روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم . شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد . ) زندگي مجموعه مهماتست مهم عشق , مهم تفكر مهم دل و احساس و ادراك دل مهم نگاه , مهم باور مند شدن و اعتقاد و مهم اعتماد به آن اعتقاد اما همانا نازكترين مهم زندگي همانا شناختن خويش است و بس اگر مسلماني , مسلماني همين است و بس و اگر انساني , انسانيت جز اين نيست و بس خدا را نشناس ! خود را بشناس كه بي خود شناسي نه تنها خدا شناس نخواهي شد كه استاد شيطان شناسي شوي
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد:شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.وقتي اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:29 توسط کاملیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ را با تمام وجودم تقدیم میکنم به بهترین و تنهاترین عشقم ایران زمین
عاشقشم |
|
RSS
|